با تو لجبازی نمی کنم
مانند کودکان
.... سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد
ماهی قرمز مال تو
.... ماهی آبی مال من
هر دو ماهی مال تو باشد
.... و تو مال من
دریا و
کشتی و
سرنشینانش مال تو باشند
.... و تو مال من
ضرر نخواهم کرد
.... تمام دار و ندارم زیر پای تو

من نمی دانستم فلسفه دوستی ما انسان ها با یكدیگر چیست ؟
شاید...! ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یكدیگر را در رسیدن به كمال كمك كنیم .
با هم دوست می شویم تا طرف مقابلمان را شاد كنیم .
و خودمان هم نشاط را مزه مزه كنیم . دوست می شویم تا تنهایی یكدیگر را فراری دهیم به سمت ابد من نمی دانستم فلسفه دوستی من و تو چیست ؟ من مدام فقط باید به نبودنت فكر كنم مزه تنهایی تمام وجودم را گرفته دیگر نمی دانم شادی چه طعمی دارد من هر روز را با تكرار عبارت های تاكیدی و مثبت شروع می كنم یك احساس خوبی در رگهایم وول می خورد با این كار اما... فقط كافی ست به خلا نبودنت فكر كنم دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست كه نیست لطفاً فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف كن ؟!لطفاً! تو چگونه می توانی بدون من زندگی كنی ؟ تویی كه می گفتی " دوستت دارم" تویی كه با مهربانی هایت به من خاطرنشان می كردی كه برایت ارزش دارم حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و .... چیست ؟ این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه كن برایم ، شاید خمودگی دست از سرم بردارد . من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم این پله های روز افزون پیشرفت را بی تودوست ندارم . دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شود ! این بیگانگی بزرگترین فاجعه زندگی من است . ( البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو) كاشكی دیر نشود كاشكی جنون دست از سرنوشته های من بردارد ،كاشكی دلم برای سلام های خوش طعمت تنگ شده ، ای عزیز روزهای زندگیم دلم برایت تنگ شده ، ای عزیزی كه به من تكرار جمله " دوستت دارم " را آموختی
نمیدانم چرا تودلت برایم تنگ نمیشود؟
مگر نمی گویند دل به دل راه دارد
مگر نه اینست که هر لحظه به یاد توام
مگر تو نبودی که حرفهایم را از چشمانم میشنیدی
مگر تو نبودی که دلتنگی را برایم معنی کردی؟؟
مگر خدا که حرفهایم را میشنید برایت نگفت؟
مگر ستاره ها دلتنگیهایم رابرایت نشمردند؟
مگر باران گریه های هر شبم را به دستانت نسپرد ؟
دلم برایت تنگ شده بود مگر اضطراب سلام هایم به سکوتت نمیرسید؟
مگر تو نبودی آنکس که مرا از ویرانی نجات داد ؟میخواهی غروبم را تماشا کنی؟
مگر تونبودی از هر چهار گوشه ی دنیا دل را به هم منطبق میدادی
امروز از روزهایی است که ازنگاهت میترسم
از چشمهای پرغضب برافروخته ات میترسم
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم
دیگر از گفتن دوستت دارم به تو می ترسم چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه!!!! ؟ میبینی ؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید به خودگرفته اند ؟ راستی ! این نوشته ها را هنوز می خوانی ؟ اگر پاسخت " آری " ست كاری بكن كه فلسفه دوستی زیباترین فلسفه زندگی مان بشود
نظرات شما عزیزان: